تبليغاتX
فراز یاوری

فراز یاوری

مجموعه مینیمال , مقالات , داستان کوتاه و شاید هم شعر

خانه به دوش

با سلام

به دلیل ضعف سرویس دهی بلاگفا یک بار دیگر مجبورم آدرس وبلاگ را عوض کنم. پست جدیدم را در وبلاگ "داخ" بخوانید. 

از دوستان عزیز خواهش می کنم آدرس وبلاگ من را در لینک های وبلاگشان به نشانی جدید زیر تغییر بدهند. با تشکر

وبلاگ داخ
dakh.persianblog.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 3:58  توسط فراز یاوری  | 

سوم شخصی... همیشه مفرد

اول عذر خواهی به خاطر دیر به روز شدن وبلاگ. هیچ توجیه خاصی ندارم و می دانم که در وبلاگ نویسی ام کوتاهی کردم


اشتباه تو آن بزرگراهی بود که می گفت        برگرد

                                                               "علی عبدالرضایی"

دوم اینکه جلسات این ترم انجمن ادبی دانشگاه هم , تقریبا به خوبی برگزار شد. و جا دارد همین جا از دوستان خوبم که بی هیچ چشم داشتی در این مدت به من کمک کردند تشکر کنم. جلسات مجددا از ابتدای ترم آینده به طور منظم و با محدودیت های کمتر (امیدوارم!) برگزار خواهد شد. مکان برگزاری جلسات به احتمال زیاد مثل ترم قبل در آمفی تئاتر دانشکده ی فنی مهندسی دانشگاه رازی خواهد بود.

عکسی از من و پویا صداقت عزیز در انجمن ادبی دانشگاه:


دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

                                     "حافظ"


سوم) جلسات کارگاه هم به خوبی پیش می رود (غیر از غیبت بدون هماهنگی بعضی دوستان). ممکن است محل برگزاری کارگاه تغییر کند که در این صورت به اطلاع دوستان خواهم رساند.

یادآوری می کنم که شرکت در جلسات کارگاه برای عموم آزاد نیست! ولی دوستانی که مایل به شرکت در این کارگاه بودند می توانند با من تماس بگیرند.

چهارم) بحثی کوتاه در مورد گفتمان ادبی

با یک مثال شروع می کنیم. بدون شک انقلاب نیما در شعر از مهم ترین اتفاقات تاریخ شعر ماست. اما این انقلاب و دگرگونی مثبت چگونه شکل گرفت؟ آیا این تحول به طور ناگهانی و اتفاقی صورت گرفت؟ نه! ماجرا از بحث شروع شد. از گفتمان! یک طرف شاعران درباری و سنت گرا بودند. یک طرف محافظه کاران که تا حدودی المان های جدیدی را در شعرشان وارد می کردند. یک طرف هم ترقی خواهان و خواستاران ساختارشکنی واقعی که می توان در مرکز آن ها میرزا تقی رفعت را نام برد. او در نشریه ای به اسم تجدد شروع به گسترش روحیه ی ساختار شکن و نوگرا کرد. تقی رفعت در نشریه ی خود به طور اصولی و بدون ترس بحث های مفید و سازنده ای را راه انداخت و حتی از کسانی که به طور محتاطانه جریان رودخانه ی شعر نو را پیش می بردند (از جمله ملک الشعرای بهار و نویسندگان نشریه ی دانشکده) انتقاد کرد و خواستار شکستن ناگهانی "سد سدید سنت" شد. سپس این دو نشریه مقالات مختلفی را در جواب همدیگر چاپ کردند و باعث به وجود آمدن بستری مناسب برای ظهور "نیما" شدند... می خواهم بگویم اگر نیما نبود شاید به دست کس دیگری شعر نو شکل می گرفت! اما اگر تقی رفعت ها نبودند این اتفاق هیچ گاه نمی افتاد.

آیا امروز در ادبیات ما این نوع گفتمان سازنده وجود دارد؟ تمام بحث هایی که در نشریات و وبلاگ ها و ... می بینیم بیشتر شبیه دعواست , نه بحث! اینکه من در جواب هر نظری که ضد نظر من بود جبهه بگیرم و به جای پرداختن به یک جواب منطقی و علمی , شخصیت طرف مقابلم را مورد حمله قرار دهم , شخصیت ادبیاتمان را زیر سوال می برد... اگر خودمان به فکر ادبیاتمان نباشیم , ادبیاتی باقی نخواهد ماند.


چیزی نمانده است که دیوانه ام کند

ترس مترسکانه ام از موریانه ای

این جا کسی صدای مرا پس نمی دهد

پای کدام کوه بخوانم ترانه ای؟

                                   "مهدی فرجی"


پنجم)

دو کار جدید از خودم:


1)

"من"

سوم شخص همیشه مفردی ست

که پای فعل های ماضی بودنت...

گریه می کند!


2)

من

هنوز پای دویدنم درد می کند و

تو...

فرار می کنی به بالا بلندی های گرگ شدنم

- گرگم و گله می برم

دارم کباب... کباب می شوم وسط دست های کوچکت!

از بین 6 و 8 های کودکی

صدای گریه ی کسی می آید

بر ریتم لنگی

که پای رفتنش درد می کند

"دختره... تنها نشسته... گریه می کنه

از برای کی؟ از برای..."

من؟!

تمام کودکی ها را تو بردی!


پی نوشت: دوستان گویا قسمت نظرات وبلاگ مشکل پیدا کرده. این دومین باره که این مشکل برای وبلاگ من پیش میاد. از دوستانی که نتونستن نظر بذارن عذر می خوام.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 22:59  توسط فراز یاوری  | 

دلقک مست

و زندگی نمایش غم انگیز و جذابی بود که در آن جز نخاله ها و ساده لوح ها کسی به روی صحنه نمی آمد و در بازی شرکت نمی کرد

                                              "زوربای یونانی - کازانتزاکیس"


الف)

در نمایشگاه کتاب امسال تنها چند کتاب از دوست های جوانمان می توان پیدا کرد. که البته هر کدام به تنهایی می تواند دلیل من برای رفتن به نمایشگاه باشد

کتاب پویا صداقت , دوست خوبم , به نام 57 در نشر شاملو. متاسفانه وبلاگ سابق پویای عزیز مدتی قبل به دلیلی نامعلوم فیلتر شد. برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ جدید پویا صداقت, پسری با کفش های چینی پاره بروید.

وبلاگ پویا صداقت

هم چنین دو ترجمه ی خوب از دوست عزیز , محمد حسینی مقدم که تازه افتخار آشنایی با او را پیدا کردم. رمان "بیداری" و رمان "بازگشت: شب هنگام" , از لیزا جی اسمیت , که در نشر ویدا منتظر شما دوستان هنردوست هستند. و در ضمن وبلاگ محمد حسینی مقدم بعد از یک سال امروز به روز شد. برای اطلاعات بیشتر در مورد کتاب ها و خواندن پست جدید محمد عزیز به وبلاگ "همین فردا بود" بروید.

وبلاگ همین فردا بود

و کتاب بی حواس ترین زن دنیا از شاعر خوب و جوان , منیره حسینی , که این مجموعه ی شعر سپید را می توانید از انتشارات دفتر شعر جوان تهیه کنید. برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ منیره حسینی سر بزنید

وبلاگ منیره حسینی


مدتی پیش با خبر شدم که وبلاگ سید مهدی موسوی عزیز هم بدون هیچ دلیل خاصی فیلتر شد. از امروز مهدی موسوی هرروز عصر , در وبلاگ جدیدش میزبان شما خواهد بود

وبلاگ جدید سید مهدی موسوی




ب)

مقاله ی مختصری از من برای معرفی کتاب عقاید یک دلقک در نشریه ی بیستون:

عقاید یک دلقک (برنده ی نوبل ادبی 1976) نوشته ی هاینریش بل , نویسنده ی بزرگ آلمانی است که از دیگر آثار او می توان به "سیمای زنی در میان جمع" و "بیلیارد در ساعت نه و نیم" اشاره کرد.

سبک نوشتاری این کتاب در ظاهر بسیار ساده و همه فهم است , و این در حالی است که در ورای این سادگی می توان لایه های روایتی بسیار پیچیده ای را یافت که نویسنده با چنان ظرافتی مخاطب را به این لایه ها وارد می کند که مخاطب متوجه این پیچیدگی نمی شود و فقط یک ساختار خطی از داستان را پیش روی خود می بیند.

بل دوره ی جوانی خود را در جنگ جهانی دوم سپری کرد و مانند شخصیت اول داستانش (هانس شنیر) محصول یک تناقض بزرگ است. نژاد پرستی و دیکتاتوری محض و بعد از آن شعارهای پوچ و ظاهر ارزش محور همان نسل نژاد پرست.

نویسنده ی اثر در این کتاب به انتقاد از جامعه ی آلمان مدرن و ارزش های بی پایه ی آن می پردازد و نتیجه ی این جامعه را طرد طبقه ی نخبه و در نهایت عصیانگری این قشر می داند. جامعه ی آلمان زمان هیتلر به وسیله ی یک قدرت دیکتاتوری طبقه بندی می شد حال ۀن که در آلمان بعد از جنگ , این خود مردم بودند که جامعه را طبقه بندی می کردند...

عقاید یک دلقک داستان دلقکی است که در بدترین شرایط روحی , جسمی و مالی است. در حالی که در بدترین وضعیت شغلی خود قرار دارد در آخرین اجرایش مصدوم می شود , و تا مدتی قادر به اجرای برنامه نیست. از طرفی معشوقه ی او , ماری او را ترک کرده و با شخصی به نام "زپوفنر" ازدواج می کند. در این شرایط شنیر برای گرفتن کمک مالی از نزدیکانش دفتر تلفنش را باز می کند  و با چندین نفر , از جمله خانواده اش تماس می گیرد و در همین میان به تعریف خاطرات و معرفی شخصیت ها می پردازد.

 

به گفته ی شنیر دلیل جدایی او از ماری , اول اختلافات مذهبی و مسائل "متافیزیکی" و دوم تشویق چند کشیش بالا مقام و چند فرد مذهبی برای جدایی ماری از شنیر است.

در میان اشخاص خانواده ی میلیونر شنیر تنها کسی که هانس او را می ستاید , هانریته خواهر اوست که در زمان جنگ به اصرار پدر و مادرش به نیروی ضد هوایی ارتش هیتلر پیوست و کشته شد. پس ا این جا هانس دو نفر از عزیزانش را از دست می دهد. اول خواهرش که به خاطر عقاید نژاد پرستانه ی خانواده اش از دست رفت و دیگری ماری که به دلیل مسائل مذهبی (در واقع تعصب مذهبی عده ای) او را تزک کرد. در واقع هاینریش بل این دو موضوع را در کنار هم قرار می دهد و عقیده دارد در جامعه ی آلمان مدرن هنوز هم نژاد پرستی وجود دارد. اما به نحوی دیگر. و این موضوع در فصل های مختلفی از کتاب به وضوح بیان می شود. همان اشخاصی که هانریته را به کام مرگ فرستادند بعد از جنگ کارهایی انجام می دهند که کاملا خلاف عقاید آن ها در زمان جنگ است. مثلا مادر خانواده ی  شنیر رئیس کمیته ی "نزدیک ساختن نژادها" است...

در حال و هوای بازسازی آلمان مدرن بر خرابه های جنگ انجمن های کاتولیک به اصطلاح "ترقی خواه" برای عوام فریبی تمام تلاش خود را می کنند. ماری هم بعد از ترک هانس با یکی از همین اشخاص ازدواج می کند.

در "عقاید یک دلقک" دلقک در مقابل عوام فریب های جامعه ی خود قرار می گیرد. دلقک به واسطه ی هنر خود با انجام حرکاتی به انتقاد از جامعه اش می پردازد حال آن که عده ای که خود را نخبه می دانند به روی صحنه  به اجرای نمایشی مشغولند تا اشک تمام رنگ و روغن های صورت دلقک را بشوید.

بل در این کتاب حاصل چنین جامعه ای را عصیان درونی و بیرونی یک هنرمند می داند:

1-     عصیان درونی و قرار گرفتن در مقابل خود: در طول داستان با توجه به کارهای عجیب هانس و تک گویی های پیوسته می فهمیم که هانس دچار نوعی روان پریشی است. حتی در جایی از داستان می خوانیم که هانس می گوید بعد از تمرین بازی با اجزای صورت جلوی آینه , که "مهم ترین کار یک دلقک است" ,  دیگر نمی تواند خود را به درستی بشناسد و از خود می ترسد. به خاطر همین هم به ماری احتیاج دارد... تا از درد دلقک درونش به ماری پناه ببرد. هانس به خاطر وضعیت روحی اش که قبلا به آن اشاره کردیم به مشروبات الکلی پناه می برد. و به قول خودش: " یک دلقک مست زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می کند..."

2-     عصیان بیرونی: که آن را از دو جهت می توان بررسی کرد

اول: عصیان علیه شخص: قرار گرفتن هانس مقابل اشخاص مختلف که نشان دهنده ی طرد شدن روح هنرمند در چنان جامعه ای است. در روند داستان شاهد قرار گرفتن هانس در مقابل پدر , مادر , برادر در مورد مسائل مالی و عصیان علیه زپوفنر و حتی ماری هسیتم.

 

دوم عصیان علیه جامعه :

شنیر دلیل اصلی از دادن ماری را جامعه ی مسمومی می داند که خود مردم در آن , لا به لای شعارهای پوچ مثل "نزدیک شدن نژادها به هم" به طبقه بندی و جدا کردن اقشار مختلف جامعه می پردازند و گاه جمعیت بعضی از این طبقه ها آن قدر کوچک می شود , که فقط  ظرفیت یک "هنرمند" را دارد! هانس شنیر!


ولگرد خیابان خیالم بودم

حقا که قشنگ جمع و جورم کردی

گفتم به دروغ کور مادرزادم

اما خودمانیم... تو کورم کردی!

                                                "محمد علی عابدینی"

 ج)

سه کار کوتاه از من:

1)

روی این صحنه دلقکی ست

که واقعا می گرید

تا الکی بخندید...

2)

هر/کی/ تک / بی / ا / ره / اون / تن / ها / می / مو / نه

من رو می آورم

تا دست هایتان

پشت کنند...

3)

باشم... نباشی

این آخر قصه ای ست

که فقط شما به آن لبخند می زنید

باشم... نباشی...

به این جای قصه که می رسد

گریه هایت را

فقط یک جفت پتو

آرام می کند... آرام می کند...

قصه ای که روزی پیرمردی آن را...

چه فرقی می کند؟

تو که نیستی!



زندگی بچه ای بدون توپ

گیج در یک زمین خاکی بود

باختن بی مسابقه! بی هیچ!

زندگی چیز دردناکی بود

                                 "سید مهدی موسوی"


د) همه ی موارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:0  توسط فراز یاوری  | 

ادبیات ما...

1)


28 دی ماه 1389:

شعر و ادب فارسی در میان «ادبیات»‌ جهانی، مقامی رفیع و منیع دارد. همین است که از قرن شانزدهم میلادی یعنی با پاگرفتن رنسانس، صدها اثر از آثار ادبی، اخلاقی و عرفانی – به ویژه آثار منظوم – فارسی به مهمترین زبان‌های اروپایی، به‌ویژه فرانسوی، انگلیسی و آلمانی و دهها زبان دیگر، و نیز زبان ترکی استانبولی و ایتالیایی ترجمه شده است.

                     "سید محمد حسینی - وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی"


روز یکم فروردین 1390:

داشتم توی خیابون دبیر اعظم کرمانشاه قدم می زدم. خیابونی که بر خلاف همیشه همه ی مغازه هاش بسته بود و به خاطر همین هم می تونستم تحملش کنم.  سرم رو بالا آوردم و دیدم یه پیرمرد , حدودا 65 ساله یه کتاب جلوم گرفته و با صدای خیلی آرومی میگه "کتاب بخرید آقا..." کتاب رو نگاه کردم و دیدم کتاب شعره... ازش نسبتش رو با شاعر پرسیدم گفت پسرمه...

آقای عزیز! "شعر و ادب فارسی" رو دارن روز عید برای خرجی عید توی خیابون می فروشن. ادبیات ما همون ادبیاتیه که باید یه پیرمرد خمیده رو جلوی من بی همه چیز خورد کنه. ادبیات ما  همون ادبیاتیه که هزار تا پیرمرد و شاعر جوون دیگه دارن هر شب به خاطرش زیر پتو گریه می کنن. ادبیات ما یعنی تیکه تیکه از خودت بکنی و بریزی رو ورق بعد بفرستی تا با سانسور الکی تیکه تیکه ی وجودت رو له کنن. ادبیات ما یعنی...

شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود

و صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد...

"سید مهدی موسوی"

برای کلمه به کلمه ی این ادبیات چه کاغذایی که خیس نشد...


هنوز اين كنده را روياي رنگين بهاران است

خيال گل نرفت از طبع آتشباز خاكستر

"هوشنگ ابتهاج"

2)

کتاب محمد حسن حیدریان عزیز بالاخره (بعد از کلی مشکلات که خودش توی وبلاگش توضیح داده) چاپ شد.

برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ پسری با کفش های چینی سر بزنید


رفتی که به گَرد پای ساعت برسی

تا اینکه سَرِ قرارِ تازَت برسی

به پشت قدم های تو وقتی رفتی

من آب شدم تا به سلامت برسی


"پویا صداقت (م.ح.حیدریان)"


3)

چند وقت پیش به کمک دوستان چند تا دکلمه ضبط کردیم. یکی از اون ها شعر "اهدنا" بود که لینکش رو توی وبلاگ قبلیم  گذاشته بودم. کار میکس رو مهران سفیدی عزیز انجام داده

                                 دانلود دکلمه ی شعر "اهدنا"



4) یه کار جدید از خودم به اسم "گردو...بشکن!"



گردو.

-بشکن!

در تنهاترین سیزده به در تقویم رنگی ات

گره ات زدم

به ساعتی ...

که خوا     

           بی     

                ده         

                   بو         

                      دی

 

به کفر قدری که تا صبح به تو فکر کردنم

به هیچ داشتن

از هزار شمعی که روشن... نبودم

 

به سیاه های محرمت, های های رقصیدنم

تا اربعین چهل زخم خشک شده ات بر منی

 "که جا مانده ام... ببر مرا!"

- گردو               -بشکن

 

به هندوانه ی گریان تو شدن

به یلدایی

که پسته هایت لبخند می زنند

 

به چراغانی کاج هایت

من آن تک پیرمرد قرمز پوشم

که هدیه هایم را

برای خودم باز می کنم

به گریه ی ذغالی چند آدم برفی

وسط دردهای برفکی ام...

 

به آخرین چهارشنبه ی غمگینت را آتش گرفتن

که سرخی تو از ... سوختنم

زردی من از... تو

 

از ماهی کوچک تنگت شدن

به سفره ای که از هفت سین رنگینت

فقط "م" بودنم

تا سیزده به در تنهایی که...:

-گردو!

-شکستم!



+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 1:36  توسط فراز یاوری  | 

سه نقطه

آه دیری ست که من مانده ام از خواب به دور

مانده در بستر و دل بسته به اندیشه ی خویش

مانده در بسترم و هر نفس از تیشه ی فکر

می زنم بر سر خود تا بکنم ریشه ی خویش

                                                     "هوشنگ ابتهاج"

یه مدت نشد وبلاگ رو به روز کنم. سرم خیلی شلوغ بود. و دو تا خبر دارم برای دوستان کرمانشاهی

(بقیه نخونن بهتره , حوصلشون سر میره , از ما گفتن بود!!)

1) به زودی کارگاه شعرمون در کرمانشاه شروع به کار می کنه. مکانش یکی از آموزشگاه های داخل شهره که به اطلاع دوستانی که بخوان در این کارگاه شرکت کنن خواهم رسوند. محیط این کارگاه یه مقدار با کارگاه های دیگه متفاوته , علاوه بر شعرخوانی و نقد شعر , معرفی و نقد فیلم و کتاب و بحث های دیگه ای هم خواهیم داشت. برای کارهای مطبوعاتی و چاپ شعرهای خوبی که در کارگاه خونده میشه هم برنامه هایی رو به کمک دوستان در نظر داریم. در ضمن : شرکت در جلسات برای عموم آزاد نیست!!


تمام هستی خود را فروختیم شبی

برای سفره ای از نان و خون و استفراغ

                                               "محمد سعید میرزایی"


2) بعد از زنجیره ای از اتفاقات در انجمن دانشگاه رازی کرمانشاه به اتفاق دوستان به این نتیجه رسیدیم که انجمن های دانشگاه رو بازگشایی کنیم. یه صحبت هایی با ریاست امور فرهنگی دانشگاه انجام شد که در مجموع مثبت بودن . خودم بیشتر تمایل داشتم که یکی از دوستان مسئولیت کانون شعر و ادب رو به عهده بگیره , ولی دکتر همتی (ریاست امور فرهنگی) فرمودن که بنده برم جلو , ما هم گفتیم چشم!! برای بازگشایی انجمن ها یه برنامه ی ویژه رو در نظر دارم. به احتمال زیاد بازگشایی به صورت یک جلسه ی شعر خوانی در آمفی تئاتر دانشکده ی علوم با حضور یکی از شاعران بزرگ کشورمون (که فعلا نمیگم چه کسی!!) برگزار میشه. البته هر اتفاقی هم ممکنه بیفته که این برنامه ها لغو شن. همه چیز بستگی داره به جلسه ی فردای من با دکتر همتی (که البته فکر نمی کنم مشکلی پیش بیاد)


بس که هر تکه ی آن با هوسی رفت, دلم      

نسخه ی دیگری از نقشه ی ایران شده است

                                                        "غلامرضا طریقی"


راستش معرفی فیلم قوی سیاه (دارن آرونوفسکی) و کتاب گور به گور (ویلیام فاکنر) رو دو بار تایپ کردم , یه بار برق رفت , یه بار کامپیوترم هنگ کرد. ترسیدم این بارم بنویسم به اتفاقی بیفته. این پست معرفی فیلم و کتاب نداره. به بزرگی خودتون ببخشید.



و دو کار از خودم:


1)

تو

زیبایی

مثل وسوسه ی نوشتن اسمت

روی بخار شیشه ی تاکسی

و من

مثل ورق باطله های یک کنکوری عاشق

پر از خط خطی ام

پر از شعر!


2)

بی مروت... تو که می روی, حداقل برایم دستی تکان بده

تا بدانم که...

از سیاه چشمت چه دورم که نمی...

تو مرا سر کدام کوچه جا گذاشتی که نمی رسم؟

بمیرم از غم مردی که بین یک "ن" و یک "ه"...

حداقل برایم دستی تکان بده تا ببینم روی انگشت دوم دست چپت...

سه نقطه! یعنی که بغضم امان نمی(سه نقطه!)



+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 20:20  توسط فراز یاوری  | 

روز های آخر

با سلام خدمت همه ی دوستان

از این به بعد مطالب هر پست این وبلاگ یه مقدار گسترش پیدا میکنه

هر پست به سه (!) بخش تقسیم میشه:

1- معرفی و بحثی (کاملا غیر تخصصی) در مورد یک فیلم

2- بحثی (باز هم به صورت کاملا غیر تخصصی) در مورد شعر یکی از دوستان که قرار نیست فقط من روی شعر مورد نظر بحث کنم بلکه حرف های من فقط شروع یک بحثه و از دوستان (خصوصا دوستان انجمن دانشگاه رازی) خواهش می کنم که نظر خودشون رو مطرح کنن

3- معرفی یک کتاب (دیگه خودتون می دونین تو این پرانتز چی نوشته شده)

4- یک کار از خودم

کلا به خاطر حوصله و وقت مخاطبم زیاد وارد جزئیات نمیشم

 

 

1- معرفی و بحثی (ایضا) در مورد یک فیلم:




Last days

روزهای آخر عنوان فیلمی ست از فیلم ساز 58 ساله ی آمریکایی Gus Van Sant

این فیلم بر اساس روزهای پایانی زندگی "کرت کوبین" خواننده ی اسطوره ای گروه راک "نیروانا" ساخته شده و در سال 2005 روی پرده ی سینماهای آمریکا به نمایش در آمد

نقش "بلیک" (کرت کوبین) را Michael Pitt با یازی خیره کننده ی خود ایفا می کند. ناگفته نماند که مایکل پیت یک گروه راک به نام Pagoda تشکیل داده و در زمینه ی موسیقی راک فعال است پس با فضای نقش خود چندان بیگانه نیست.

این فیلم یه گونه ای نشان دهنده ی انزوای هنرمند و تنهایی و دوری   او از "دیگران" است. و این تنهایی به واسطه ی درک "زیبایی محض" و "روح زیبایی به وجود می آید. بلیک در "آخرین روزها" به صورت متشنج کننده ی یک ریتم یکنواخت و عامه پسند و یک ساختار شکن همه جانبه ظاهر می شود که این موضوع در کلیت فیلم هم اتفاق می افتد. فیلم آخرین روزها یک فیلم نه چندان عامه پسند می باشد.

در ابتدای فیلم با سکانس های جالبی مواجه می شویم که شخصیت بلیک را در سایه ای از ابهام قرار می دهد اما با جلو رفتن داستان ارتباط عاطفی مخاطب با قهرمان داستان کاملا شکل می گیرد.

بلیک به همراه اعضای گروه خود در قصری در خارج از شهر زندگی می کند. وی به شدت به این قصر با آن ظاهر غمگین و دیوارهای خرابش وابسته است و از خارج شدن از قصر دوری می کند. این قصر به نحوی نشان دهنده ی هنر اوست...


2- بحثی کوتاه پیرامون شعری از کمیل امینی

(انقلاب قربانی می خواهد)

"انقلاب قربانی می خواهد" مانند اکثر شعرهای آقای امینی می تواند تصاویر و برداشت های مختلفی را در ذهن مخاطب ایجاد کند. این شعر در مورد یک هدف یا یک آرمان باشد و قربانی دادن در راه آن. که شاید بهتر بود نام اثر با چنین صراحتی مفهوم را بیان نمی کرد

مثل اکثر شعرهای آقای امینی این شعر هم دارای تصاویر زیبایی ست. هم چنین از نکات مثبت دیگر در مورد این نوشته می توان به انسجام فضا و انسجام کلام و فضاسازی مناسب  اشاره کرد. کلمات و مفهوم در این شعر  هم راستا هستند که این مورد در میان اشعاری که این روزها می بینیم کم تر اتفاق می افتد.

قید های زمان در این شعر با رنگ آبی و واژه ی "آمدنت" با رنگ قرمز نشان داده شده و نشان دهنده ی آمدن خون بار "آرمان" است.

ایده ی بازی با زمان و پس و پیش کردن آن می تواند ایده ی خوبی باشد اما اگر به صورت صحیح از آن استفاده شود. در این نوشته بازی با زمان کمی مخاطب را از مفهوم و مقصود نوشته دور می کند. و حتی ممکن است باعث کم رنگ شدن نقاط مثبت شعر گردد.

مورد دیگری که در این کار می توان در مورد آن بحث کرد "قربانی کردن کابشن" است. شاید برای برقرار کردن ارتباط مناسب با مخاطب انتخاب کابشن به عنوان یک قریانی چندان مناسب نباشد. و اگر شاعر اثر , دلایل خاصی برای این انتخاب دارد شاید بهتر بود که پرداخت بیشتری در شعر روی این موضوع صورت می گرفت..

موضوع بعدی در مورد رنگ کابشن است که در خوانش اول بلافاصله سوال "چرا سورمه ای" را در ذهن مخاطب شکل می دهد.

شاید اگر آقای امینی ارتباط عاطفی مخاطب را به گونه ای با کابشن قوی تر می کرد , این کار به یک کار کاملا تاثیر گذار تبدیل می شد.

در مجموع شعر "انقلاب قربانی می خواهد" شعری لذت بخش است و می توانست خیلی زیباتر باشد.

با تشکر از کمیل امینی عزیز


3- معرفی یک کتاب

رمان "درخت زیبای من" (ژوزه مائورو ده واسکونسلوس)



واسکونسلوس نویسنده ی برزیلی است که از نوشته های او می توان به "روژینا , قایق من" ,  "درخت زیبای من" و خورشید را بیدار کنیم اشاره کرد. وی به دلیل بیان شاعرانه و ساده و نگاهی احساسی و دل سوزانه به طبقه ی محروم جامعه محبوبیت پیدا کرد.

درخت زیبای من کتابی ست ساده , همه فهم و احساسی از زبان یک کودک که برای توضیح کتاب و فضای آن به یک جمله از مقدمه ی کتاب اکتفا می کنم:

"«درخت زیبای من» در همان سالی که انتشار یافت نه تنها موفق به دریافت جایزه روکتی پینتو_اسپسیال شد، بلکه صدها هزار خواننده خود را به قدری گریاند - و نیز تا جایی که اشک به چشم آوردند خنداند - که گفته شد بر اثر انتشار آن « مقدار قابل توجهی بر آبهای آمازون افزوده شده»


4- یه کار از خودم : کارای جدید زیاد دارم اما ترجیح دادم اولین کاری رو که توی انجمن دانشگاه رازی خوندم رو اینجا بذارم


"یک سورئال خمیری.... 6"

من یه آدم خمیریم که دست و پام کش میاد
می تونی حسابی کشم بیاری یا حسابی جمعم کنی... یه بار خودمو انقدر فشار دادم که تو مشت خودم جا شدم... بعد خودمو پرت کردم اون دور دورا... بعد مردم.
راستش من تا حالا  6  بار مردم. یا باید بمیرم
این یه بارش بود. یه بارم که رو تختم خوابیده بودم سقف افتاد رو من... یا من افتادم رو سقف. نمی دونم ولی سقف انقدر سفت و سنگین بود که لهم کرد و مردم...
یه بارم از حرص پنجره رو کوبیدم تو سر خودم و از اون ورش افتادم پایین و مردم.
دفعه بعد تو بیابون خورشید رو قورت دادم بعد زخم معده گرقتم و مردم.
دفعه پنجم... دفعه پنجم... راستش هرچی فکر می کنم دفعه ی پنجم رو یادم نمیاد. ولش کن
الانم از اونجایی که خودکار ندارم تیکه تیکه از خمیرم می کنم و رو زمین این چرت و پرتایی که داری می خونی رو می نویسم و می میرم.
من.....  6  بار مردم.
1.......2......3.....4......5............................................................................
(سکوت)



پی نوشت: با خبر شدم که جمعی از دوستان انجمن دانشگاه رازی می خواستن در درجه ی اول برای حمایت از انجمن ها و در درجه ی دوم برای حمایت از من تجمع کنن و طومار امضا کنن. از همه ی این دوستان صمیمانه تشکر می کنم. امیدوارم که لیاقت حمایت هاشون رو داشته باشم.


+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 23:15  توسط فراز یاوری  | 

سه کار کوتاه


الف)

...و زنی که میان راه فکر میکرد :

"حیف شد که کیفم را جا گذاشتم"

هیچ گاه نفهمید

اینجا , مردی , کیف زنانه به دست

در باران

هنوز زیر لب تکرار می کند :

"جا مانده ام! ... ببر مرا!"


ب)

تویی که آن طرف

201

این ریل ایستاده ای!

202

خودت بگو

203

تا کی باید

204

این واگن های سیاه را

205

بشمارم...

...206


ج)

سراب من

تو بمان

من قول می دهم نزدیکت نشوم


پی نوشت 1 : د) هیچ کدام

پی نوشت 2 : بعضی اتفاقات توی انجمنای دانشگاه داره از ادامه ی کار توی کانون شعر و ادب دلسردم می کنه. امیدوارم که به ادامه ی کار امیدوارم کنن

پی نوشت 3 :خطاب به دوستان انجمن های دانشگاه رازی : برنامه ی انجمن ها و محل تشکیل جلسات تغییر کرده. برنامه ی جدید رو از همین هفته توی دانشکده های مختلف اعلام می کنیم

پی نوشت 4 : فراخوان جایزه ی ادبی ایران به زودی در اختیار دوستان شاعر انجمن دانشگاه قرار می گیره

پی نوشت 100 : قربان شما!

بعدا نوشت 1 : به دلیل تغییر برنامه ی انجمن ها و یک سری تغییرات این هفته انجمن های دانشگاه تشکیل نمیشه

بعدا نوشت 2 : انجمن های دانشگاه رو از هفته ی بعد واگذار می کنم... ولی هفته ی بعد رو تشکیل می دم تا اون دوستانی که زحمت کشیدن و سعی کردن مجوز انجمن ها رو لغو کنن و من رو هم بفرستن کمیته ی انضباطی,  فکر نکنن کارشون به نتیجه رسیده.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 21:21  توسط فراز یاوری  | 

مرده ی نورت...



من آن تک خرگوش این دشت جهنم زده ام ای بهشت... !

به دنبال چشم هایت.
پس چراغ هایت را روشن کن تا پیدایت کنم
پلک هم بزن حالا تا خشکم بزند
که نورت کورم کند
                      بعد سربت خونم کند
آه , تو چه دور
دُوْر می زنی مرا!
بالا بلند جلاد من! تردید به جشم های رنگی ات راه مده!
فریبم را مخور که گرگ را هم دریده ام من!
پس حالا آن انگشت ظریفت را که روزی برایم رو به دسته ی پرنده ها گرفتی که : نگاه! نگاه! ....
این بار روی این هلال سیاه فشار بده.
این بار بچکان ماشه را!
که نورت کورم کرد...
                    که سربت خونم...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 22:51  توسط فراز یاوری  | 

یک قدم تا زمین... هزار فرسخ تا آسمان


عرق برتن چوبی این چوبه ی دار نشست

از شرم حلق حلقه برتنم

از این چشم های بازم...

همه ی نگاه هایتان خیره بود بر آونگ بدنم

اما هیچ کس ندید

چوبه ی دار من

از اشک هایش

                         جوانه زد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 14:31  توسط فراز یاوری  | 


سر به دار بلند آن حلقه ی چشمانت زدم که بادبادکت باشم... دیگر نخم را رها نکن

آن قدر دور شدی که این چنین نزدیکی؟

                                                                     آخر یادت نبود

                                                                                           زمین گرد است

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 11:23  توسط فراز یاوری  |